دنبال کننده ها

خیابان بهشتی کرمان همیشه برای من توأم با یک احساس گنگ و نپخته بوده . احساس مبهمی که هر بار پاهایم قصد عبور از این خیابان را کرده اند ، در اعماق وجودم تپیدن گرفته است . خودم هم درست نمی دانم دلیلش چیست . موجودیت این احساس ناشناخته با هیچ کدام از حساب و کتاب های درونی ام جور در نمی آید و از اساس مشکوک می زند ! شاید بخاطر اینست که یکی از روشنفکرانه ترین و در عین حال کلیشه ای ترین تراژدی های خیالم در این خیابان جامه واقعیت به تن کرد :
عصر یکی از روزهای افسرده بهاری است و وَنگ وَنگ ِ دلتنگی ِ دلم ، گوشم را کر کرده ! مصمم می شوم تا با گز کردن خیابان های شهر در و دیوار دلم را رنگ زندگی بزنم .
ساعت حدود شش بعد از ظهر است و آفتاب کویری گرد نارنجی رنگ پوسیده ای را روی ساختمان های شهر می پاشد . پاهایم آسفالت پرهیاهوی خیابان را طی می کنند . از وقتی یادم می آید ، یکی از لذت بخش ترین تفریحاتم این بوده است که چشم هایم را به زرق و برق ویترین مغازه ها بسپارم و حالا چشم هایم زرق و برق کافی برای چریدن یافته اند و من مثل چوپانی که گوسفندانش را میان علفهای تازه روییده دشت آفتاب خورده ای رها می کند ، چشم هایم را میان محتویات داخل ویترین ها پَر می دهم و هر از گاهی نگاهم را لای مجسمه های چوبی یا لباس های پشمی جا می گذارم . بدبختی اینجاست که چشم ها به سر بزیری گوسفند ها نیستند و گاهی افسار گسیخته آنچنان همه جا را می پایند که آدم از اینهمه "دیدن" کلافه می شود ! غم غربت چشم هایم را سرکش تر هم کرده است ، آرام و قرار ندارند ، به هر سوراخی سرک می کشند و هر سویی را می کاوند و سرانجام روی دست های چروکیده مرد میانسالی آرام می گیرند . دستانی که امروز صفحات کتابی را به حراج گذاشته اند که یک روز خود قلم را بر پیکرشان رانده بود . چشمان نافرمان من حالا رام کتاب توی دست های نویسنده ای شده اند که دسترنج فکر و اندیشه اش را نه در گوشه خنک و دنج یک مغازه که کنج روزمرگی زده خیابان ، چوب حراج زده است و به جای فروش ، نگاه های بی تفاوت عابران پیاده را می خرد . چشم های سرکش من حالا دیگر حیا می کنند از اینکه در تقاطع نگاه ها با نگاه مرد میانسال تلاقی کنند و نگاهم انگار که لای صفحات کتاب ها گیر کرده باشد ، از سر جایش کوچکترین تکانی نمی خورد .
صدای زنگ متلک رکیک پسری خوش پوش در برابر چشم های نجیب مرد نویسنده ، یکی از بی رحمانه ترین پارادوکس های زندگی ام را رقم می زند . دلم بُرنزه می شود !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت :
بالاخره من هم جسارت کردم و قلم به دستم گرفتم و نوشتم ، به امید اینکه این وبلاگ تجلی من جمعی و صمیمی بچه های کلاس ما باشه و منم سهم کوچکی در این من جمعی داشته باشم .
پیروان مسلک عمران،آبادانی....
در کوچه بازار این شهر در پی دیوار خرابه ای میگشتم . سالها بدنبال این هدف گشتم تا دیوار نیمه خرابه ای را پیدا کردم. آستینهایم رابالا زدم تا شهر را از وجود آن دیوار خرابه پاک کنم. آن موقع نمـــــــــــیدانستم ......وشهر را از وجود آن دیوار پاک کردم .....
9 نظرات:
اول یک سوال، خیابان شهید بهشتی همان شریعتیست؟
متن خیلی قشنگ و ادبیاتی ای بود ... من شخصا نمیتونم به این خوبی کلمات رو جفت و جور کنم.
به امید نوشته هایی زیباتر .
نظر لطف شماست .
بله فکر کنم بهش می گن "شریعتی" .
vaghean ghashang bood
shayad hame ma ham in sahneha ro ziad dide bashim
ama bi tafavot az kenar oon rad shodim vali shoma be zibayi inro bayan kardid va in vaghean yeki az terazhedihaye asre mast
توی کرمان فقط همین بهشتی نیست که اسم ثبت شده اش توی شهرداری با چیزی که مردم میگن فرق داره.
حامد جان فقط تو نیستی که نمیتونی کلمات رو این جور ترکیب کنی,مشکل از شما نیست مشکل از خانم ذاکری هست که قشنگ مینویسه,امیدوارم اعتماد به نفس بقیه نویسنده ها که خیلی هم فعال هستند پایین نیاد,شما هر چی بنویسی ما میخونیم.
کنجکاو شدم برم این پیرمرد رو پیدا کنم البته فکر نمیکنم منم چیزی غیر از یک نگاه گذرا داشته باشم و ای کاش همه تراژدی های عصر ما این جوری بود اما تراژدی دوم که از شانس بدتان باز هم دامنگیر شما شد و رو سیاهیش موند برای استان ما,این یکی خیلی دردناک تره
@ آقای یزدان پناه
راستش رو بخواین این روزها متلک شنیدن برای دخترها یک چیز طبیعی و عادیه ، فکر نکنم دختری هست این مسئله رو تجربه نکرده باشه و منحصر به استان شما هم نمی شه ! قصدم از نوشتن ماجرای متلک بیان اوج تفاوت دغدغه های آدم ها بود . بیان اینکه ما آدم ها چقدر دنیاهای متفاوتی داریم و درواقع داستان دو تا ترازدی نیست ، هر دو تا یکی هستند !
اما درباره اینکه گفتید "کاش همه تراژدی های عصر ما این جوری بود" باید بگم شاید ظاهرا مسئله ساده ای به نظر بیاد ولی خوب که به عمقش نگاه کنید همین موضوع به ظاهر ساده خودش علت بسیاری از فجایع عصر ماست !
کاش هیچ کدام از ترازدی های عصر ما اینجوری نباشند !
حقیقتا متوجه ی ربط این تصویر بالای پست و اتفاقات خیابان شهید دکتر بهشتی نشدم!! میشه یکم توضیح بدین؟
@ آقای سفلایی
راستش وقتی این عکسو می ذاشتم به سنگ قبر یه کتاب یا کتابی که سنگ قبر شده فکر می کردم ولی الان که خوب بهش نگاه می کنم می بینم اصلا سنگ قبری در کار نیست ! آخه وقتی برای این پست عکس انتخاب می کردم بنا به دلایلی خیلی عجله داشتم !
دقت شما قابل تحسینه !
درسته,این هم از تکرار برداشتهای اشتباه من,آره اگه به همین تفاوت دغدغه ها نگاه کنیم میبینیم که اتفاقآ خیلی از مشکلات جامعه از همین تفاوت نشات میگیره.
بیایید یاهم سعی کنیم وقتی در این خیابان آسفالتی مزین به نام این بزرگ مرد معاصر قدم مینهیم،همانند او ازکنار همه زرق وبرق ها ومتلکها عبورکنیم وبه خدا فکرکنیم!!!!!
ارسال یک نظر
آسان ترین راه برای ثبت نظرات ، انتخاب نام و آدرس اینترنتی است . در صورت تمایل می توانید محل مربوط به آدرس اینترنتی را خالی بگذارید .
پیشاپیش از مشارکت شما سپاسگزاریم .