دنبال کننده ها
۱۷ تیر ۱۳۸۹

سه روز از معجزه اي بزرگ مي گذشت وهمه مردم ماجراي آن را حيرت زده دهان به دهان نقل مي كردند.هيچ كس نميدانست چه روي خواهد دادوشهر كوچك آنها دستخوش چه تغيير بزرگي خواهدشد.عده اي از ترس اين كه نكند حادثه شومي رخ دهد،به پاي خدايانشان نذر وقرباني ميكردند.عده اي اين واقعه بزرگ برايشان عادي بود وعده اي ديگر ظهور يك منجي را در انتظارمي كشيدند.
سه شب بود كه ستاره ها درآسمان آرام وعاشقانه ميرقصيدندوماه كه نورش دوجندان شده بود وبه كامل شدن اصرار مي ورزيد،به همه عالميان لبخند ميزد.همه لبخند ماه را ديده بودند وبا هيجاني هرچه تمام منتظر بيرون آمدن دختر اسد از كعبه بودند.جمعي چشم به آن شكاف مرموز دوخته وكم كم از خروج او نا اميد شده ودلشان بر مرگ او گواهي مي داد.
عقل ريش سفيدان همچون كودكان پابرهنه به جايي قد نمي داد تا بفهمند چرا دركعبه كه هربار بسيار راحت باز ميشد،اكنون از ورود ديگران امتناع مي ورزد.
ناگهان آن نداي ملكوتي همچو صوراسرافيل دوباره از آسمان نازل شدوانتظار زمين واشتياق عرش خدا در ميزباني مولود كعبه به پايان رسيد.
كسي فرياد زد: ((كنار برويد...كعبه شكافته شد...)) ديگري با هيجان بسيارزياد ادامه داد: ((فاطمه...فاطمه...دختر اسد بيرون آمد...)) .كمتر از چند دقيقه گروه گروه جمعيت زيادي به سمت كعبه مي دويدند تا نتيجه صبر سه روزه شهر را از نزديك ببينند.
ابوطالب سراسيمه خود را به آنجا رساند وهمسرش را ديد كه با نوري در دست،درون شكاف ايستاده ولبخندي بر لب دارد.فاطمه آرام وبا متانت جلو مي آمد در حالي كه دهان همه از تعجب باز مانده وهيچ كس را ياراي كوچكترين حركت نبود.سكوتي سنگين برفضا حاكم بود ومسير همه چشم ها به نوزاد درون دست فاطمه بود،كه لرزش زمين آن را شكست وهمه شاهد بودند كه شكاف دوباره بسته شد.همه به سمت مادر ونوزاد هجوم بردندوآنها را همچون نگين درون حلقه جاي دادند.
هركس مشتاقانه سوالي ميكرد وهمهمه زيادي ايجاد شده بود.
- سه روزآنجا چه مي كردي دختر اسد؟
- آنجا چه روي داد؟
- چگونه به تنهايي فرزندت را سالم به دنيا آوردي؟
وهزاران علامت سوال ديگر كه به سمتش روانه شد.اما او همچون مريم مقدس سكوت اختيار كرده بود.حلقه شكافته شد وجواني27 ساله كه برادرزاده يتيم ابوطالب بود،جلو آمد.نوزاد را از مادر گرفت ونگاهي به صورتش انداخت.كسي نفهميد ميان جوان ونوزاد چه رد وبدل شد؛ولي همه اشكهاي محمد(ص) را كه از صورتش همچون رود جاري ميشد، ديدند.از زن عمو درمورد نام نوزاد پرسيد واو با صدايي لرزان و آرام پاسخ داد: علي.
واين چنين بود كه پدرپدران جهان در هاله اي ازنور ومعجزه چشم به دنياي خاكي ما باز كرد تا نشانه اي از رحمت خدا براي ما زميني نشينان باشد.
سه شب بود كه ستاره ها درآسمان آرام وعاشقانه ميرقصيدندوماه كه نورش دوجندان شده بود وبه كامل شدن اصرار مي ورزيد،به همه عالميان لبخند ميزد.همه لبخند ماه را ديده بودند وبا هيجاني هرچه تمام منتظر بيرون آمدن دختر اسد از كعبه بودند.جمعي چشم به آن شكاف مرموز دوخته وكم كم از خروج او نا اميد شده ودلشان بر مرگ او گواهي مي داد.
عقل ريش سفيدان همچون كودكان پابرهنه به جايي قد نمي داد تا بفهمند چرا دركعبه كه هربار بسيار راحت باز ميشد،اكنون از ورود ديگران امتناع مي ورزد.
ناگهان آن نداي ملكوتي همچو صوراسرافيل دوباره از آسمان نازل شدوانتظار زمين واشتياق عرش خدا در ميزباني مولود كعبه به پايان رسيد.
كسي فرياد زد: ((كنار برويد...كعبه شكافته شد...)) ديگري با هيجان بسيارزياد ادامه داد: ((فاطمه...فاطمه...دختر اسد بيرون آمد...)) .كمتر از چند دقيقه گروه گروه جمعيت زيادي به سمت كعبه مي دويدند تا نتيجه صبر سه روزه شهر را از نزديك ببينند.
ابوطالب سراسيمه خود را به آنجا رساند وهمسرش را ديد كه با نوري در دست،درون شكاف ايستاده ولبخندي بر لب دارد.فاطمه آرام وبا متانت جلو مي آمد در حالي كه دهان همه از تعجب باز مانده وهيچ كس را ياراي كوچكترين حركت نبود.سكوتي سنگين برفضا حاكم بود ومسير همه چشم ها به نوزاد درون دست فاطمه بود،كه لرزش زمين آن را شكست وهمه شاهد بودند كه شكاف دوباره بسته شد.همه به سمت مادر ونوزاد هجوم بردندوآنها را همچون نگين درون حلقه جاي دادند.
هركس مشتاقانه سوالي ميكرد وهمهمه زيادي ايجاد شده بود.
- سه روزآنجا چه مي كردي دختر اسد؟
- آنجا چه روي داد؟
- چگونه به تنهايي فرزندت را سالم به دنيا آوردي؟
وهزاران علامت سوال ديگر كه به سمتش روانه شد.اما او همچون مريم مقدس سكوت اختيار كرده بود.حلقه شكافته شد وجواني27 ساله كه برادرزاده يتيم ابوطالب بود،جلو آمد.نوزاد را از مادر گرفت ونگاهي به صورتش انداخت.كسي نفهميد ميان جوان ونوزاد چه رد وبدل شد؛ولي همه اشكهاي محمد(ص) را كه از صورتش همچون رود جاري ميشد، ديدند.از زن عمو درمورد نام نوزاد پرسيد واو با صدايي لرزان و آرام پاسخ داد: علي.
واين چنين بود كه پدرپدران جهان در هاله اي ازنور ومعجزه چشم به دنياي خاكي ما باز كرد تا نشانه اي از رحمت خدا براي ما زميني نشينان باشد.
* * *
باز دوباره بهانه وفرصتي پيش آمدكه بوسه بر دستان زحمتكش پدرم بزنم وبا تمام وجود به او بگويم كه دوستش دارم وروزش مبارك...
در تدارك وفكر اين لحظه بودم وهنوز چند صباحي به اين روز باشكوه مانده بود.تصميم گرفتم درحد وسع خودم هديه اي تهيه كرده وقدرداني اندكي از زحمات بي شمارش نمايم.
بسيارباخودم كلنجار رفتم تا به نتيجه اي در مورد هديه برسم.دست آخر سرگرداني بر من غالب شد وبدون نتيجه راهي بازار شدم تا هرچه به چشمم خوش آمد،بخرم.آن روز بود كه احساس كردم مردها به نوعي بسيار مظلومند چرا كه مغازه هاي جوراب،زيرپوش،زيرشلواري وبه ندرت ساعت فروشي ها شلوغ بود.
ياد روزهاي نزديك به ولادت حضرت زهرا (س) افتادم كه رونق طلا فروشي ولوازم خانگي ها به بركت روز مادر چند برابر شده بود.اما در اين ايام منتهي به روز پدركاسبي آنها به شدت كساد است.
چهره هاي شاد كودكان را مي ديدم كه دست در دست مادر به بازار آمده بودند تا براي بابا هديه بگيرند.در زماني كه بابا اكنون سر كار ومشغول زحمت وپيدا كردن لقمه اي نان حلال بود.محو تماشاي اين كودكان بودم كه صدايي مرا متوجه خود كرد. دختربچه اي كه شمار سالهاي زندگيش به پنج مي خورد،جلو آمد و خواست تا از جورابهايش براي روز پدرخريد كنم.به اونگاه ميكردم وتصور اين كه هديه پدر مهربانم جوراب باشد خنده را بر افكارم جاري كرد.گفتم ممنون و به راه خودم ادامه دادم.متوجه شدم كه از پشت سر من مي آيد وهنوز التماس ميكند.باز گفتم: ((ممنون خانم كوچولو...)) .اما دست بردار نبود ومدام قسم مي داد كه حتما خريد كنم.آخر كار نمي دانم چه شد وچرا به او گفتم: ((شما خودت روز پدر براي بابات جوراب مي خري؟...)) .لبخند تلخي زد و از من دور شد.راحت شدم كه ديگرمجبور به شنيدن اصرارهايش نيستم.اما چند قدمي كه دور شدم خودم را سرزنش كردم كه چرا چنين حرفي به بچه زدم.قطعا دختربچه اي كه مجبور به فروش جوراب براي به دست آوردن مخارج زندگي اش است،حداكثر وسعش براي خريد هديه،همان جوراب يا چيزي ارزان تر از آن باشد.
نفس عميقي كشيدم واين فكررا از خودم دور كردم تا باخيال راحت به ادامه كار وانتخاب هديه برسم.چند قدمي جلو رفتم اما اين فكرآزارم مي دادولحظه اي راحتم نمي گذاشت.نگاهي به عقب انداختم اما رفته بود.باز هم نفهميدم كه چه شد جو من را گرفت ومثل اين فيلمها رفتم تا پيدايش كنم.تقريبا تا آخر بازار رفتم ولي اثري از او نبود.گيج ومنگ بودم كه چه شد وكجا رفت؟ .در همين حين پسربچه اي 7-8ساله كه اوهم جوراب مي فروخت،توجهم را جلب كرد.جلورفتم واز او درمورد دخترك جوراب فروش سوال كردم.گفت: ((اون خواهر منه...از وقتي بابام مرده اينجوري خرج زندگيمونو در مياريم...)) وجملاتي ديگر كه نفميدم چه بود.دلم يكدفعه پايين ريخت وتمام بدنم عرق كرد.
رو به پسرك گفتم: ((يه جفت جوراب براي هديه روز پدر هم به من بده...)) .
در تدارك وفكر اين لحظه بودم وهنوز چند صباحي به اين روز باشكوه مانده بود.تصميم گرفتم درحد وسع خودم هديه اي تهيه كرده وقدرداني اندكي از زحمات بي شمارش نمايم.
بسيارباخودم كلنجار رفتم تا به نتيجه اي در مورد هديه برسم.دست آخر سرگرداني بر من غالب شد وبدون نتيجه راهي بازار شدم تا هرچه به چشمم خوش آمد،بخرم.آن روز بود كه احساس كردم مردها به نوعي بسيار مظلومند چرا كه مغازه هاي جوراب،زيرپوش،زيرشلواري وبه ندرت ساعت فروشي ها شلوغ بود.
ياد روزهاي نزديك به ولادت حضرت زهرا (س) افتادم كه رونق طلا فروشي ولوازم خانگي ها به بركت روز مادر چند برابر شده بود.اما در اين ايام منتهي به روز پدركاسبي آنها به شدت كساد است.
چهره هاي شاد كودكان را مي ديدم كه دست در دست مادر به بازار آمده بودند تا براي بابا هديه بگيرند.در زماني كه بابا اكنون سر كار ومشغول زحمت وپيدا كردن لقمه اي نان حلال بود.محو تماشاي اين كودكان بودم كه صدايي مرا متوجه خود كرد. دختربچه اي كه شمار سالهاي زندگيش به پنج مي خورد،جلو آمد و خواست تا از جورابهايش براي روز پدرخريد كنم.به اونگاه ميكردم وتصور اين كه هديه پدر مهربانم جوراب باشد خنده را بر افكارم جاري كرد.گفتم ممنون و به راه خودم ادامه دادم.متوجه شدم كه از پشت سر من مي آيد وهنوز التماس ميكند.باز گفتم: ((ممنون خانم كوچولو...)) .اما دست بردار نبود ومدام قسم مي داد كه حتما خريد كنم.آخر كار نمي دانم چه شد وچرا به او گفتم: ((شما خودت روز پدر براي بابات جوراب مي خري؟...)) .لبخند تلخي زد و از من دور شد.راحت شدم كه ديگرمجبور به شنيدن اصرارهايش نيستم.اما چند قدمي كه دور شدم خودم را سرزنش كردم كه چرا چنين حرفي به بچه زدم.قطعا دختربچه اي كه مجبور به فروش جوراب براي به دست آوردن مخارج زندگي اش است،حداكثر وسعش براي خريد هديه،همان جوراب يا چيزي ارزان تر از آن باشد.
نفس عميقي كشيدم واين فكررا از خودم دور كردم تا باخيال راحت به ادامه كار وانتخاب هديه برسم.چند قدمي جلو رفتم اما اين فكرآزارم مي دادولحظه اي راحتم نمي گذاشت.نگاهي به عقب انداختم اما رفته بود.باز هم نفهميدم كه چه شد جو من را گرفت ومثل اين فيلمها رفتم تا پيدايش كنم.تقريبا تا آخر بازار رفتم ولي اثري از او نبود.گيج ومنگ بودم كه چه شد وكجا رفت؟ .در همين حين پسربچه اي 7-8ساله كه اوهم جوراب مي فروخت،توجهم را جلب كرد.جلورفتم واز او درمورد دخترك جوراب فروش سوال كردم.گفت: ((اون خواهر منه...از وقتي بابام مرده اينجوري خرج زندگيمونو در مياريم...)) وجملاتي ديگر كه نفميدم چه بود.دلم يكدفعه پايين ريخت وتمام بدنم عرق كرد.
رو به پسرك گفتم: ((يه جفت جوراب براي هديه روز پدر هم به من بده...)) .
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
پیروان مسلک عمران،آبادانی....
در کوچه بازار این شهر در پی دیوار خرابه ای میگشتم . سالها بدنبال این هدف گشتم تا دیوار نیمه خرابه ای را پیدا کردم. آستینهایم رابالا زدم تا شهر را از وجود آن دیوار خرابه پاک کنم. آن موقع نمـــــــــــیدانستم ......وشهر را از وجود آن دیوار پاک کردم .....
18 نظرات:
اول!!!
فعلا فقط میخواستم اول باشم سر فرصت متن رو میخونم و نظر میدم!!
دوستان ببخشید که خیلی وقته از روز پدر میگذره واین مطلب تاریخ مصرفش گذشته!!!
با وجود قیلترنت وسرعت پایین تو این مدت نتونستم پست بزارم.
ba in tarikh gozashte bood vali ghashang bood man ke chand rooze daram mokh miterkoonam vali nemitoonam chizi vase neveshtan peida konam
davood jo0on mano ham tahte tasir gharar dadi!
ghashang bood
faghat nemidoonam cheraa yeho yade "kozet" oftadam! ;-)
گاهی تجلی احساس یک نویسنده در قالب کلمات کافی است تا تلخی قانون زندگی را به یکباره روی سرمان آوار کند . انگاه میان این چند راهی غربت زده گرفتار می شویم ، که برای خودمان گریه کنیم ، یا برای آن دخترکی که از فرط درک نشدگی سرش را پایین می اندازد و می رود ، یا برای پدرانمان که سال هاست رنج زندگی کردن را مثل راز سربسته ای نزد خویش نگه می دارند تا مبادا قطره اشکی بر گونه هامان جاری شود و ما هم نمی فهمیم و اگر بفهمیم تنها کاری که می کنیم ریختن قطره اشکی از سر ترحم است ، همان کاری که پدرانمان نمی خواهند انجام دهیم !
قابل توجه همه نویسنده ها :
اگر موقع انتشار پست هیچ فونتی رو انتخاب نکنید بصورت خودکار فونت متنتون "تاهوما" خواهد بود که ترجیحا بهتره فونت دیگری رو برای حفظ یکپارچگی وبلاگ انتخاب نکنید ! یعنی اصلا هیچ فونتی رو انتخاب نکنید تا بصورت خودکار فونت نوشته ها "تاهوما" باشه ،چون خواناتر هم هست . مگر اینکه بنا به دلایلی بخواین فونت بخشی از نوشته هاتون با بقیه قسمت ها فرق کنه . البته در کل اختیار متن خودتون با خودتونه و این صرفا در حکم یک پیشنهاد بود !
سلام علیکم
سالروز بعثت پیغمبر اسلام، روزی که خداوند بر سرمان منت نهاد و بشری را از بین مردمانی که هیچ از فرهنگ واحساس نمیدانستد برگزید به تمام مردمین جهان بخصوص پیروان آن حضرت تبریگ عرض میکنم...
داوود جان خیلی زیبا بود...امیدوارم زندگی همیشه بر وفق مرادت باشد..
همونطور که میدونید یکشنبه و دوشنبه به علت گرمی هوا(!!!!!!!!!)تعطیل رسمی اعلام شده...احتمال داره ما هم بریم مسافرت
گفتم تو این 3 ،4 روزی که احتملا داره نتونم سر بزنم گفتم یه داستان جالب براتون بزارم(البته خودم ننوشتم یه جایی خوندم ...که همین جاهم از نویسندگان عزیز عذز خواهی میکنم....
خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید.
پرسید: چرا می گریی؟
- چون به زندگی ام می اندیشم, به جوانی ام, به زیبایی ای که در آینه می دیدم, و به مردی که دوستش داشتم. خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است. می دانست که
من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم. خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد, به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.
زن از گریستن دست کشید و پرسید: در آن جا چه می بینید؟
خردمند پاسخ داد: دشتی از گل سرخ. خداوند, آن گاه که قدرت حافظه را به من می بخشید, بسیار سخاوتمند بود. می دانست در زمستان, همواره می توانم بهار را یه یاد آورم و لبخند بزنم.
خب داوودی شاید اگه قسمت اول متنت رو حذف میکردی دیگه نیازی به عذر خواهی از اینکه تاریخ گذشته است نبود،چون نوشته هی بعد از اون سه ستاره به تنهایی یه داستان زیبا بود!!(ولی خب قطعا بهانه ی روز پدر قشنگ ترش میکنه اگه در روز پدر میزاشتی)
مثل اینکه دچار رکود شدیم!!!
بهتر نیست که یه قانون بزاریم که نویسنده ی هر پست به تک تک کامنت ها پاسخ بده تا یه مدت بعد از هر پست همچنان وبلاگ شلوغ باشه؟!!!این قطعا جذابه و یه جور احترام به اونایی که نظر میدن(حتی پاسخ به کامنت های "عالی بود " و...)
راستی این پیام خوشامد گویی اول کار بعضی وقت ها آزار دهنده میشه! آخه من قبلا آدرس رو که میزدم میرفتم یه خورده از کارای عقب مونده رو میکردم تا وبلاگ باز شه!! الان حتما باید ok کنی!
منم با آقای سفلایی درباره پیام خوشامدگویی موافقم !
ضمن اینکه برای کسی که احیانا صدای بلندگوهاش زیاد باشه ، صدای پیام خوشامد گویی خیلی وحشتناکه !!!
با پاسخ دادن به کامنت ها هم موافقم !
مهدي@
ممنونم از اينكه اولين نظرو براي من تو اين وبلاگ گذاشتي.
_________
بسوزه پدر جو...
با جواد بودم وروز 13رجب بود كه اول يه مطلب درمورد حضرت علي(ع) نوشتم بعد از اون خاطره.ديگه ببخشيد.
_________
چشم،به همه جواب ميدم.
alireza@
يكي از استاداي قديم من مي گفت: ((تو نوشتن بذارين اول قلم راحت باشه وهر چي دلش خواست رو كاغذ مانور بره. بعد از اون چند بار ويرايش كنيد،يه متن خوب از آب در مياد)).
مشكل ما اينه كه ميخوايم هميشه بهترين باشيم وكار بهتر رو انجام بديم.لزومي نداره...بنا نيست كه اولين كارمون يه شاهكار باشه!!!
نويسندگي يه هنر و مهارته كه با تجربه وتمرين بدست مياد.تو كلاس ما هم به عقيده من فقط خانم ذاكري به دليل تمرين زياد،نويسنده تواناييه.
ali m@
ممنونم لطف داري.
بابا ما كجا و ويكتورهوگو كجا؟!!!
اما من ميگم فرض كنيم دخترك جوراب فروش،كوزت وهمه بچه هاي مظلوم ومعصومي كه بايد براي زنده موندن كاركنن يكي باشن،ما چقدر اونارو ميشناسيم؟
خدايي تا حالا بهشون فكر كرديم؟!
يه شب گرسنگي و سوز سرما رو تحمل كرديم؟
تا حالا به يه نفر براي زنده موندنمون التماس كرديم؟
تاحالا مرگ يكي از عزيزامونو ديديم؟
شده فقر ونداري تو خونمون بيداد كنه؟
ديديم تا حالا پدري از خجالت گرسنه موندن بچه هاش شب به خونه نياد؟
مادري كه مجبور باشه براي سيركردن شكم بچه هاي يتيمش كلفتي مردمو به جون بخره؟
و
.
.
.
به نظرتون چيكار ميشه كرد؟
خانم ذاكري@
بناي تلخي هاي زندگي پايه هاي سستي دارد.اگر فقط به بهانه اي نگاهي به بالا بيندازيم ويادآوري كنيم كه آن هست،حتما روي سرمان خراب خواهد شد.شايد به همين دليل به آن بنا توجهي نداريم وتلاش ميكنيم كه آن را به باد فراموشي بسپاريم.
دخترك وپدارانمان را تا به حال درك كرده ايم؟
آيا قطره اشك سردي از روي ترحم آنهارا بس است؟
چرا پدران گريه ما را نمي خواهند؟
آيا ما قدر دان دستان پينه بسته وزحمات بيشمارشان بوده ايم؟...
_________
عمدا فونت قسمتي از متن رو تغيير دادم.
اما چشم،بعدا از همون تاهوما استفاده ميكنم كه خواناتر باشه.
ــــــــــ
درمورد خوش آمد گويي:
بابا تو ذوق بچه نزنين ديگه...حالا با اجازتون ما رفتيم يه كد خوش آمد گويي گذاشتيم.
خب برش ميداريم.
حامد@
مبعث روزي است كه باري تعالي براي رستگاري وهدايت فرزندان آدم،بهترين خلق آسماني اش را در زمين برگزيدو اورا مايه رحمت وبركت براي جهانيان قرار داد.
منم به نوبه خودم روز منت نهادن پروردگار بر زميني نشينان را گرامي مي دارم وبه همه تبريك ميگم.
ممنون...سپاسگذارم.
ـــــــــــ
گرمي هوا!!!!!!!!!!!
لابد فكرميكنن ملت گوشاشون درازه......
ما شديم موش آزمايشگاهي.
مطلب جالبي بود ولذت بردم.
اميدوارم بهت خوش بگذره.
سلام بر همگی
اول راجع به قضاوت نادرستم باید بگم که من فکر میکردم توماس مولر توی بازی المان -اسبانیا حضور داره اگر بود المان میبرد
داوود متنت مثل یک تیر توی قلبم فرو رفت
آدم به خودش میاد وبه واقعیت ها نزدیک میشه
داوود جان خیلی قشنگ بود.مخصوصا قسمت دوم متنت.این موضوع بارها برای خودمم اتفاق افتاده.واقعا چرا اون دخترک بیچاره با برادر بزرگترش باید توی این شلوغی شهر رنگارنگ،نان خودشونو با فروش جورابهای بی رنگ تهیه کنن.امیدوارم همه بتونن با داشته ها یا نداته های خودشون راحت زندگی کنن و هیچ غمی توی زندگیشون نباشه.
راستی همیشه بهت گفتم،این بار هم می گم که خیلی قشنگ می نویسی..
ارسال یک نظر
آسان ترین راه برای ثبت نظرات ، انتخاب نام و آدرس اینترنتی است . در صورت تمایل می توانید محل مربوط به آدرس اینترنتی را خالی بگذارید .
پیشاپیش از مشارکت شما سپاسگزاریم .