برچسب‌ها

دنبال کننده ها

۳ مرداد ۱۳۸۹


روی تختم، رو به روی پنجره دراز کشیده ام . با اینکه ساعت از دو هم گذشته ولی بدجور بی خوابی به سرم زده . مهتاب دامنش را روی صورتم پهن کرده . دست هایم را زیر سرم گذاشته ام و به ماه خیره شده ام . هیچ چیز عوض نشده ، درست مثل شب های کنکور ، همان ماه ، همان بی خوابی ، همان حس عجیب و غریب ، همان هندزفری ، همان رادیو و همان قصه های شب : "دیر راهبان" !


نمی دانم داستان درجنگ جهانی اول اتفاق می افتد یا دوم ، ولی ماجرا این است که یک کلیسا در کنار یک کارخانه واقع شده که ساختمان هر دو کاملا به هم شباهت دارد . اگر علامت صلیب را روی سقف کلیسا قرار دهند ، کلیسا از بمب باران هوایی در امان می ماند ولی با اینکار محل دقیق کارخانه مشخص می شود و حتما کارخانه را با همه صدها نفر کارگرش بمباران خواهند کرد و اگر علامت صلیب را روی سقف کلیسا قرار ندهند ، احتمال این وجود دارد که جنگنده ها بخاطر عدم تشخیص کلیسا و کارخانه از بمباران هر دو صرف نظر کنن ، و در عین حال ممکن است هر دو ساختمان را بمباران کنند !!!


یکی از هم اتاقی هایم می گفت : " همیشه وقتی از روبه روی دانشگاه شهید باهنر عبور می کردیم ، با خودم می گفتم یعنی می شه من یه روز اینجا قبول بشم ؟ " به اینجا که می رسید چشمانش برق می زد ، لحن کلامش عوض می شد و با خوشحالی باورنکردنی ای ادامه می داد : " هیچوقت فکرشم نمی کردم ، یه روز این آرزو تحقق پیدا کنه ! " احتمالا هیچوقت هم فکر نخواهد کرد که با این حرفش چه بغض چسبناکی را توی گلوی من می کاشت !!! یادش بخیر ، من هم هروقت از برابر سردر دانشکده مهندسی دانشگاه شیراز عبور می کردم با خودم می گفتم : "یعنی می شه یه روز من بیام اینجا !!! "


سکوت سنگینی بر فضای کلیسا حاکم شده . تالار بزرگ کلیسا در میز چوبی مستطیل شکل بزرگی که راهب ها با آن هیکل های یک در میان چاق و لاغر ، دورش نشسته اند خلاصه شده . گویی که مرکزیت زمین همین جاست . عده ای راهب می خواهند درباره زندگی یا مرگ صدها نفر از جمله خودشان تصمیم گیری کنند . کافی است علامت صلیب را روی سقف نصب کنند تا از همه خطرات احتمالی جنگ در امان باشند ، اما وقتی پای وجدان و اخلاقیات وسط بیاید مسئله پیچیده تر می شود ... .

هروقت در مسیر رفتن به مشهد از شهر کرمان و از برابر دانشکده فنی عبور می کردیم ، با ذوق زدگی سرسبزی اش را نگاه می کردم و داخلش همیشه برایم مثل یک معمای سربسته بود . نمی دانستم دانشگاه چه شکلی است و همیشه دوست داشتم بدانم آن داخل چه می گذرد . اما حتی یکبار هم نگفتم : "کاش یک روز به اینجا بیایم . " نگفتم ، چون دور از انتظارم بود . حتی بعد از آنکه دختر همسایه مان با نامزدش و خواهرش تصادف کردند و مردند ، این دانشگاه معنایی بجز محل غریبی که یک مرده زمانی در آن تحصیل می کرده برایم نداشت . دانشگاه شهید باهنر کرمان برایم بی اهمیت تر از آن چیزی بود که بخواهم وقت زیادی را صرف فکر کردن به آن کنم . نه اینکه بد باشد یا در نظرم کوچک بیاید ، نه ! فقط بخاطر اینکه درچارچوب فضای زندگی من نبود ، همانقدر که دانشگاه آکسفورد انگلستان در چارچوب فضای زندگی ام نبود .


هر کدام از راهب ها می کوشد تا درذهنش دلیلی پیدا کند تا در برابر وجدانش خودش را ارزشمند تر از آن صدها کارگر کارخانه جلوه دهد .
- راهب ها راه زندگی کردن را به مردم نشان می دهند .
- کارگرها به جامعه بشری خدمت می کنند ، بدون آن ها یک پای زندگی بشریت لنگ است .
- تا راهبی نباشد که راه درست را به مردم نشان دهد ، کارگرها به چه درد می خورند ؟
- حق قانونی ماست که با نصب علامت کلیسا ، جان خود را نجات دهیم .


باید قبول کنیم که وجدان هم گاهی فریب می خورد ، گاهی هم بر سر دوراهی می ماند . گاهی در لحظه های سرنوشت ساز کم می آورد .

نور ماه روی صورتم لم داده و قصد بلند شدن هم ندارد . خوب که فکر می کنم ، می بینم خیلی چیزها عوض شده . تخت و ماه و میز وکتابخانه و حتی شاخه های درخت بلندی که با هر وزش باد با قاب پنجره اتاقم هم آغوش می شود ، هنوز مثل قبل سرجایشان ایستاده اند . هنوز هم وقتی ماه را توی آسمان می بینم ، آن احساس عجیب و غریب سراغم می آید ، اما مهمتر از همه این ها ، این آدمی که روی این تخت دراز کشیده حالا یک دانشجو شده است . دانشگاه شهید باهنر کرمان ، همان دیوار طولانی ممتدی که یک روز بی تفاوت از کنارش عبور کردم ، حالا یکی از مهمترین بخش های زندگی ام را تشکیل می دهد . مرا می ترساند ، خوشحالم می کند ، امیدم می دهد ، اشکم را در می آورد ، آرزوهایم را برآورده می کند ، قصر رویاهایم را به آب می زند ... . همان جایی که شاید حالا دیگر حاضر نباشم با دانشگاه شیراز معاوضه اش کنم .

رب انزلنی منزلا مبارکا و انت خیر المنزلین .


با اینکه در آغاز کسی جرأت بیان کردن عقیده اش را نداشت . شاید چون از سرزنش دیگران می ترسید ، شاید هم چون می خواست تسلیم دیگران باشد و خود را در امر خطیر تعیین سرنوشت صدها نفر دخیل نکند . اگرچه همه آن راهب ها حالا دیگر در این امر خطیر دخیل شده بودند ، و چه بخواهند و چه نخواهند حتی بی تفاوتیشان در سرنوشت آن صدها نفر دخیل است ، حتی سکوتشان . حلا دیگرمیان راهب ها اختلاف می افتد . هرکس برای اثبات حرفش استدلال های خاص خودش را می آورد . آن سکوت سنگین جایش را به حرارت پرتحرکی بخشیده که در طنین صداهای دورگه و خشدار راهب ها تجلی می یابد . یکی از آن ها که جثه لاغری هم دارد ، از جایش بلند می شود و می رود تا به کارگرها بپیوندد . . .


نفهمیدم کی خوابم برد . برای بار دوم نفهمیدم عاقبت ، راهبان آن دیر چه تصمیمی گرفتند و سرنوشت آن کارگرها چه شد !

8 نظرات:

بچه ها گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
ناشناس گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
حامد گفت...

سلام
بنظرم یخورده غیر منطقیه!!! خب اگر من بودم آرم کلیسا رو میزدم روی کلیسا افراد اون کارخونه رو هم تا اونجایی که میشد رو میاوردم داخل کلیسا!!
در مورد دانشگاه باهنر هم باید بگم خوشحالم که الان حس و نظر دیگری نسبت به این دانشگاه دارید همانطوری که من الان حس و نظر دیگری نسبت به دانشگاه باهنر پیدا کرده ام!
ـــــــــــــ
طبق قانون وبلاگ باید نظراتی رو که هویت نظر دهنده هایش معلوم نیستند رو حذف کنیم...اگر خیلی علاقه دارید که با نام دیگری نظر بدهید یا کسی شما رو نشناسد حداقلش به یکی از نویسنده ها که به آن اعتماد دارید بگویید تا ما نظرتون رو حذف نکنیم

الهام ذاکری گفت...

@ آقای دانش
خب دقیق داستان دیر راهبان رو یادم نیست ، ولی چیزی که یادمه اینه که امکان چنین کاری که شما میگین وجود نداشت . حالا یا به این دلیل که کلیسا ظرفیت کافی برای نگهداری از اون تعداد آدم رو نداشت ، مخصوصا که خود کلیسا هم به هر حال تعداد زیادی پرسنل داره یا به دلایل دیگه که الان یادم نیست .

داوود گفت...

نمي دانم چرا ناخودآگاه ياد هزارويك شب وداستانهاي شهرزاد قصه گو افتادم.
درك شرايط تصميم براي مرگ يازندگي از حدود احساس ما خارج است.تصور چشمان صدها كودك بي گناه ومعصومي كه منتظر آمدن پدركارگر خود وبازي كردن با او هستند يراي راهبان امري دشوار است.مهمترين و سرنوشت سازترين تصميم تاريخ كليسا با آنهاست. بامرگ خود عزت وشرف را براي كليسا ميخرند وبانصب صليب بر بام كليسا زنده مي مانند اما بايد نگاه صدها خانواده بي سرپرست شهرشان كه از فقر به گدايي وفساد افتاده اندرا به جان بخرند...

دانشگاه باهنر برايم رويايي زيبا بود كه از كلاس پنجم دبستان به اميد تحصيل در اينجا شبها به خواب ميرفتم.تا زمان پيش دانشگاهي فقط يك بار آنجا را ديده بودم.

سكوتي سنگين بر فضاي كليسا حكم فرماست وهر كشيش سر در گريبان فروبرده.هنوز صداي خنده وشادي كارگران بيچاره كه هرلحظه به مرگ نزديك ونزديكتر مي شوند مي آيد.صاحب كارخانه براي جلوگيري از تعطيلي كارخانه از بمباران آتي به آنها چيزي نگفته وكارگران به خبال خود روزي عادي را سپري مي كنند.يكي از آنها عروسكي براي دختر كوچكش خريده ولحظه شماري ميكند كه به خانه برگردد.ديگري كه ديروز حقوقش را گرفته،به همسرش كه تازه با هم ازدواج كردند قول داده براي تفريح وگردش به بيرون بروند.

هميشه آرزو داشتم روزي دانشجويي موفق در اين دانشگاه باشم.هنگام انتخاب رشته بعد از انتخابهاي آرماني همه انتخابهايم از اين دانشگاه بود.درخيالم همكلاسيهايي بسيار فعال وبانشاط بود كه در زمينه هاي مختلف علمي وفرهنگي مي توانستم با آنها همكاري كنم.

صداي خواندن كتاب مقدس توسط كشيش بزرگ همه را به خود آورد وسكوت سهمگين كليسا را شكست...
كليسا تصميم خود را گرفته بودوهمه آماده بودند كه كشيش بزرگ آنها را از نتيجه با خبركند...
ناگهان پدر مقدس كه براي اعلام نتيجه پشت تريبون رفته بود گفت:
((اعلام نهايي تصميم كليسا ونتيجه سرنوشت صدها انسان را نويسنده توانا خواهر مقدس ذاكري در پست بعد به همگان اطلاع خواهد داد))

حامد گفت...

نه اینکه من فکر کردم داستان از خودتونه به همین خاطر اینجوری گفتم(بلاخره باید به یک کسی گیر بدم..راه نداره).اگه مال خودتون نیست که دیگه هیچ.(لازم به گیر دادن هم نیست:D)
حداقل کتاب رو معرفی کنید بشینیم بخونیم ببینیم آخرش چی میشه(یا آخرش رو بگید...کنجکاو شدیم ببینیم چطور میشه!!)

مهدی گفت...

علی رغم همه ی خوبی های این دانشگاه نمیدونم چرا هنوز اونجوری که باید راضی نیستم از حضور در اینجا!!

جواد سلطانی گفت...

البته من زیاد داستان نمی خونم،پس در این رابطه اظهار نظر می کنم.
اما در رابطه با دانشگاه باید بگم که هر چند که من حتی به باهنر فکر هم نمی کردم،اما به دلیل اتفاقاتی که برام افتاد سرنوشت خواست که من اینجا قبول بشم.با همه ی این توصیفات متوجه این شدم که دانشگاه خوبیه،حتی بالا تر از سطح تصورمه.

ارسال یک نظر

آسان ترین راه برای ثبت نظرات ، انتخاب نام و آدرس اینترنتی است . در صورت تمایل می توانید محل مربوط به آدرس اینترنتی را خالی بگذارید .
پیشاپیش از مشارکت شما سپاسگزاریم .

پیروان مسلک عمران،آبادانی....

در کوچه بازار این شهر در پی دیوار خرابه ای میگشتم . سالها بدنبال این هدف گشتم تا دیوار نیمه خرابه ای را پیدا کردم. آستینهایم رابالا زدم تا شهر را از وجود آن دیوار خرابه پاک کنم. آن موقع نمـــــــــــیدانستم ......وشهر را از وجود آن دیوار پاک کردم .....

.....اکنون مــــــــــــــــــیدانم. باز بدنبال دیوار خرابه ای میگردم . این بار نیز دیوار خرابه ای را پیدا کردم....... ولـــــــــی این بار میــــــــــــدانستم......... و آن را ساختم

آمار وبلاگ

خبرنامه





Powered by WebGozar

آرشیو وبلاگ