برچسب‌ها

دنبال کننده ها

۱۴ تیر ۱۳۸۹

این متن صرفا یک طنز انتقادی است که پاره هایی از واقعیت را در بر دارد و همه بخش های آن حقیقی نیست .
انتخاب شخصیت ها کاملا تصادفی بوده است و در آن قصد توهین به هیچ شخصی نهفته نیست .


ما که داشتیم زندگی خودمان را می کردیم ، از هوای پاک تنفس می نمودیم، شب ساعت نه آشغالهایمان را می گذاشتیم دم در . از پل عابر پیاده عبور می کردیم ( جون خودمان و هفت جد و آبادمان !!! اصولا استان فارسی با پل عابر پیاده بیگانه است !!!! ) خلاصه یک شهروند نمونه بودیم . چند نفر توی کلاسمان آمدند وبلاگ راه انداختند و تازه آدرسش را هم روی تخته کلاس ریاضیمان نوشتند ، استاد جباری هم گفت: " آفرین ، کار خوبی است مگر اینکه خلافش ثابت بشود !"
ما که کلا در کرمان بجز در کافی نت های خیابان شهاب با تکنولوژی ، این حاصل قرن ها تلاش ادیسون و انیشتین و بقیه رفقایشان ، کاری نداشتیم . توی یکی از همین کافی نت ها بود که قلقلکمان شد یک سری هم به وبلاگ کلاسمان بزنیم ببینیم آنجا چه خبر است . گفتیم برویم ببینیم هر کس چه می گوید ، آن یکی که یک خال گوشه لبش دارد نظرش چیست و این یکی که خیلی اتو کشیده است کدام طرفی است و القصه کلی خیالات واهی برای خودمان پرداختیم . ولی وقتی چشمانمان به صفحه وبلاگ کلاسمان منور شد ، دیدیم بوی دود می آید ، خوب که نگاه کردیم فهمیدیم ، دماغمان است ! آخر توی وبلاگ کلاسمان هیچ کس نبود ! هفت هشت نفری نویسنده داشت ها ، ولی زیر هر کدام از متن ها بیشتر از چهار تا نظر نبود . اینجا بود که از فرط اشتیاق همکلاسی هایمان برای مشارکت در فعالیت های اجتماعی به خودمان بالیدیم !!! راستش را بخواهید جو گیر هم شده بودیم فکر کردیم نکند نظر گذاشتن در این وبلاگ کذایی (!) کار زشتی است ، از طرفی یک چیزی قلقلکمان می داد ، می گفت باید حتما نظر بگذاری ، این شد که شروع کردیم با اسامی مستعار نظر گذاشتیم که از فردایش دیدیم ، تعداد این اسامی ناشناس هر روز دارد بیشتر می شود ، یک جایی هم نزدیک بود میان همین اسامی ناشناس گیس و گیس کشی هم اتفاق بیفتد که به حول و قوه الهی ختم بخیر شد ، البته همچین معلوم هم نیست یکی از آن ناشناس ها خود ما باشینم ! ( محض این گفتیم که خودمان را نخود هر آشی کنیم ! )
حالا درست است زندگیمان از وقتی این وبلاگ را دیدیم ، خیلی عوض نشد ، ولی یک ذره که عوض شد ! تازه داشتیم با این یک ذره خو می کردیم و چرخ کالسکه زندگیمان توی سراشیبی افتاده بود که این آقای رجبی آمد ، طوری بهمان پیشنهاد داد نویسنده این وبلاگ بشویم که نتوانستیم جلوی خودمان را بگیریم ، گول خوردیم و جو گیر شدیم و طعمه را هنوز به زمین نرسیده گاز زدیم ! گفتیم حالا که همکلاسی های ما اینقدر فعال و اجتماعیند ( !!!!!!!!!!!! ) ، چرا ما نباشیم ؟؟؟
قرار شد توی بلاگ اسپات وبلاگ بسازیم و ما هم آمدیم ، نشستیم گفتیم از تجربیاتمان برای یک بار هم که شده استفاده مفید کنیم ، اشعه مانیتور خوردیم و صبح تا شب بیدار ماندیم و کلی زجر کشیدیم و این قالب را که می بینید طراحی کردیم ، فردایش این آقای دانش آمد گفت نه همان بلاگفا بهتر است . از شما چه پنهان ، حسابی توی ذوقمان خورده بود و بغض گلویمان را می فشرد، همان موقع با خودمان عهد کردیم ، نگذاریم وبلاگ کلاس در بلاگفا راه بیفتد ! نظر جمع و این ها هم کشک بود و پوششی برای تحقق افکار خبیثمان بیش نبود و ما کلی به ریش همه یشان خندیدیم ! آخر هم نگذاشتیم توی بلاگفا بمانند . بعد کلی توی سر و کله همدیگر زدن و تهدید به استعفا ، همه یشان را کشاندیم ، آوردیم بلاگ اسپات ! آخر ما دوز دیکتاتوری خونمان بالاست ، دو سه تا دکتر هم رفته ایم می گویند علاج ندارد باید بروی بمیری ، آدم سالم هم که نمی رود بمیرد !
ما که حسابی جوگیر بودیم و حواسمان به هوای اطرافمان نبود آمدیم یک نظر هم گذاشتیم به اسم خودمان ، محض یادگاری تاریخ هم زدیم ، گفتیم فردا پس فردا که تعداد نظرها بیشتر و بیشتر شد و از تعداد ریگ های بیابان و قطره های دریا هم فزونی گرفت ، این نظر ما سندی باشد بر حضور فعالمان در جمع ، که دیدیم زهی خیال باطل خودمانیم و خودمان ! آمدیم خودمان را دلداری بدهیم ، گفتیم هنوز این وبلاگ رسما شروع به کار نکرده حتما بخاطر همین است . خودمان هم خودمان را تایید کردیم ، گفتیم راست می گویی ! فردایش آمدیم با کلی ذوق و شوق و هیجان و خوشحالی و از این حرف ها ، یک متنی نوشتیم گذاشتیم اینجا ، گفتیم می آیند نظر می دهند پیشنهاد می کنند انتقاد می کنند ، ما هم این وسط یک چیزی یاد می گیریم . جایتان خالی این دکمه رفرش مرورگرمان را ترکاندیم ولی تعدا کامنت هایمان از سه تا بیشتر نشد !
آخر ایها الناس این دیگر چه صیغه ایست که تعداد بازدید کننده های وبلاگ از صد و پنجاه بیشتر می شود ( البته اعتراف می کنم که سی و هشت تایش خودم بودم که هی رفرش کردم ، بقیه اش هم احتمالا این آقای دانش بوده است که پدر این بلاگر را درآورد تا ذره ای از آن سر در بیاورد ! ) ولی انگار کسر شان است اگر به انگشتانتان زحمتی بدهید یک نظری هم ثبت کنید ! اگر این نظر گذاشتن کار زشتی است خب به ما هم بگویید ، حالا درست است خیلی دیکتاتور هستیم ولی دیکتاتور خوبی هستیم ، انتقاد پذیریم ، از صبح تا حالا هر بار آمدیم نظرات وبلاگ را چک کنیم دماغمان روی این عدد سه کوفته شد و هی صاف شد ، هی صاف شد ، آخر خدا را خوش می آید ؟؟؟ واقعا خدا را خوش می آید ؟

35 نظرات:

ا.ذ گفت...

نام نویسندگان ( که در گوشه سمت چپ وبلاگ نوشته شده ) ابتدا به ترتیب افزایش تعداد پست های هر نویسنده و سپس به ترتیب حروف الفبا می باشد .

شهریار گفت...

جالب تر اینکه اگه کامنتهای نویسنده ها رو در نظز نگیریم عمق فاجعه بیشتر میشه,اگه کلاس سیرجونی نداشت که دیگه هیچی,از بس این سیرجونی ها با صفا هستن,حداقل یه قدردانی چیزی میکردین ازشون,علی که اینقدر حباب دوست داره خب براش بذارین که قهر نکنه,خانم khz (سابقآ میخوندیم کیلوهرتز اما شما بخون خیاطزاده) گفت یه صفحه توی فیس بوک هم بزنین,حداقل یه جواب منطقی میدادید,عیتلرینگ که نشد جواب! منم که مظلوم کلاسم چیزی نمیخوام فقط اگه داوود از موقعیتش تو انجمن استفاده کنه یه استخر(همه کاندیدا وعده میدن کاندید ما هم وعده میده,حداقل قول رفع بیکاری میدادی) که قولشو داد بزنه حله دیگه و الا سیرجونی ها نظر نمیدن شما میمونین و حوضتون (چون بلاگسپات به نقطه ها بی احترامی میکنه و میذارشون اول جمله منم اخر این جمله نقطه نمیذارم)
راستی اون چیزایی که اول متن بود به اول کامنت منم اضافه کنید (همون طنز,توهین و...)

حامد گفت...

حالا چون متن طنزه ماهم طنز جواب میدیم!!(فقط جنبه ی طنز داره ها)
ای بابا خانم ذاکری،چرا گریه!! از این به بعد هر بار که میام سر بزنم یه نظر واستون میذارم. این که گریه نداره!(که حدودا 20 تابی میشه !!!)
خداییش اون روزی که اسم وبلاگ رو با اون خط کذایی روی تخته ی کلاس ریاضی نوشتم و دیدم از 50 نفر آدم 53 نفرشون زدن زیر خنده، حسابی نا امید شدم...
1 ماهی طول کشید تا مهدی اومد گفت: هی بابا ،بیا این آیدی پسورد منو بگیر عضوم کن اینقدرم گریه نکن!مرد که گریه نمیکنه!! ....پسر منو بگی ،ذوق کردم ،اشکامو پاک کردم گفتم باش.طولی نکشید که روح الله و جواد بازدار و داوود وبلاخره جواد سلطانی و علیرضا هم عضو شدن(ترتیبش درست یادم نیس) یه چند وقت بعد هم این داوود اومد گفت بذار به این خانم ذاکری هم بگیم بیاد ،آخه مثل اینکه وبلاگ داره، یه چیزایی بلده! ماهم گفتیم باش .(خودمان کردیم که لعنت بر خودمان باد).آقا تو جلسه ی اول دیدیم فقط یه خانم تو جمعمونه .ماهم بهش همچین زیاد گیری ندادیم،گفتیم بذار یکم خوش باشه...چه میدونستیم بیچاره مون میکنه...مخصوصا سر این قضیه بلاگ اسپات...بابا اصلا کی میدونست بلاگ اسپات چیه...حالا دیگه بلاخره سر این قضیه وبلاگ خودشو به آب و آتیش زد که به بلاگ اسپات اثباب کشی کنیم.(این قطرات شبنمی هم که تو وبلاگ قبلیه، در اصل قطرات شبنم نیست، اینها اشکهایی هستند که خانم ذاکری واسه انتقال وبلاگ ریختن...که البته باعث خیری هم شدن(بچه ها با این اشکها بازی می کنند))!!!نمیدنم چرا اینقدر اصرار داشتن بیایم بلاگ اسپات ،شاید فقط بلد بودن با همین کار کنن و نمی خواست ن جلوی ما ضایع بشن. البته این خانم ذاکری هم هنوز ما رو نشناختند.. بزار یه چند ماهی بگذره ، تازه اونوقت میفهمن چه اشتباهی کردن .. راستی خانم ایرانی هم اومدند به جمع ما پیوستند که من اصلا نفهمیدم کی اومدن، چطور اومدن، کی رفتن؟(مسافرت)
که اوشون هم هنوز نمیدونند چه اشتباهی کردند.اصلا هنوز هیچکس از نویسنده ها نمیدونه چه اشتباهی کرده(
حیف که این بلاگ اسپات از این آدمک های خندان نداره(گریه)...گفتم نیایم اینجا.. ولی حالا دیگه چه میشه کرد هرکی جای ما بود و اون اشکها رو میدید همین کار رو میکرد.
ها راستی در مورد این داووده هم یه چیزی بگم!! آخه برادر من بذار یه ترم بگذره بعد... البته میدونم جوگیر شدی...ولی خب بازهم عجله کردی.. آخه واسه چی رفتی نماینده شدی؟(خنده)

shima_khz!! گفت...

DinG.Hi
baba elham chera in hame gerye
man ke har vaght miam ye Hi bye vasato0n mizaram
taze in firefoxam ba chango dando0n ba in speed fogholade dl kardam
...

shima_khz!! گفت...

Ding,
biayn to0 weblog namaz jamat bargozar konim
in ye rahe hale kho0b vase rafe moshkele khate 31 om e
...
_____________________________________

shima_khz!! گفت...

Ding
bache ha man ye chizi kashf kardam
!!
...
__________

shima_khz!! گفت...

Ding
bezarin ta 1kam baresi konam bad migam
...

shima_khz!! گفت...

Ding
baresi anjam shod

shima_khz!! گفت...

Ding
alan migam
...

shima_khz!! گفت...

Ding
ahan
in chera saate commentaro eshtebah mizare
!!!
ba saate man 25min fasele dare

shima_khz!! گفت...

Ding
asheghe deghate khodamam

shima_khz!! گفت...

Ding
goftin kilo hertz yade fizik oftadam
:-B
daghe delam taze shod

shima_khz!! گفت...

Ding
dg base
?humm

shima_khz!! گفت...

Ding
bashe hala chera mizani
raftam

shima_khz!! گفت...

Ding
dg vaghean
Bye
...
____________________________
khosheto0n bashe do0stan
:D ;;) O:-)

ali m گفت...

oh oh che khabare injaaa
hame daran be bahaneye TANZ hale hamo migiraano harchi mikhaaan migaan
man faghat ba commente shahryaar hal kardaam
shahryaar joon borojolo man havato daram!!!
bebiinam mitooni yekari koni in hobabaye maro(ashkaye khanoom zakeriyo) dobare bezaran!
albate neveshteye manam mesle neveshtehaye khodetoon bezariin be hesabe TANZ!!!!!!!!

حامد گفت...

ماشالله خانم خیاط زاده با این دقت فراوانتون...ما که هرچی به اینا گفتیم بریم بلاگفا گوش نکردند که نکردند...
علیرضا خان، اینها فقط جنبه ی طنز داره ، فقط طنز !اینجوری نگو ملت فکر میکنن واقعا قضیه ایه!اصلا کی نظر تو رو خواست؟(خنده) ..حیف که اینجا از اون آدمکهای خندان نداره.
ولی اگه من حامدم این آدمکا رو ردیفشون میکنم!
منتظر نظر بعدی من باشید...

حامد گفت...

خب مثل اینکه یخورده دنگو فنگ داره(آدمکا رو میگ»)
فعلا تونستم برای اکسپلورر درستش کنم یعنی الان هرکی که با اکسپلورر بیاد میتونه اونا رو ببینه مثلا برید با اکسپلورر بیاید نظرات خانم خیاطزاده رو بخونید.یا():) ولی برای فایر فاکس این کار خیلی بدبختی داره ..چون هرکسی باید روی کامپوتر خودش فایر فاکس 1.5،2 رو نصب کنه بعدشم یک نرم افزار دیگرو نصب کنه...تازه بعد من کد سی اس اس رو باید بزارم تو ویرایش قالب که نتیجه گرفتم بیخیال شم):

alireza گفت...

حالا كه بحث طنز پيش اومد جونم بگه واستون :
يكي بود و يكي نبود يك دانشگاهي بود يه كلاسي بود يه حامد دانشي بود كه اونم معلوم نبود كي بود كي نبود آخه ما كه هيچ وقت اونو نمي ديديم به جز وقتي كه توي كلاس رياضي بود ما كه آخرش هم نفهميديم اون با ما بود يا نبود ( بسوزه پدر پارتي "چشمك") آقا حامد ما يه فكر تو سرش بود اونم فكر وبلاگ بود حالا ديگه به جزئيات نميپردازم .... بالاخره دستش درد نكنه وبلاگ رو درست كرد بعدش مهدي بود كه اونم كم كم به حامد پيوسته بود من هم كه بودم با (( يك دل ساده تو كوير)) رفتيم يه سر به وبلاگ بزنيم ديديم توي وبلاگ كه هيچي نبود گفتم يه كامنت بزارم تا بچه ها دلشون خوش باشه آخه فقط من بودم و حامد بود و مهدي (ببخشيد بود) . با كار و تلاش فروان وبلاگ يه رونقي به خودش گرفت (در حد اپسيلون بود) من هم كه خير سرم نويسنده بودم گفت يه مطلبي براي رونق بيشتر توي وبلاگ بزارم مطلب من بود ولي نظر نبود (چرا بود فقط 2 تا بود خداييش كم بود) ديگه منم دلسرد شدم و گفتم كاشكي وبلاگ نبود بعد از مدت ها دعوا سر بلاگر و بلاگفا بود يكي از نويسنده ها هم خانم ذاكري بود و درست كردن بلاگر هم كار خودشون بود اما بازم نظر بچه ها همون بلاگفا بود اينجا بود كه توي ذوق خانم ذاكري خورده بود و تصميمش بر استعفا بود بعدش به بچه ها گفتيم خانم ذاكري حيف بود كه رفت آخه بيچاره خيلي زحمت كشيده بود با اين كه خودش فكر كرده بود برگشتن ما به بلاگر به خاطر ديكتاتوريش بود ولي دل ما براش سوخته بود چون به قول بچه ها اشك هاش توي بلاگفا بود قصه وبلاگ ما هم فقط همين بود ببخشيد اين هم همش طنز و شوخي بود ولي بعد از همه اينا من كه خودم آخرش نفهميدم كي بود كي نبود اصلا موضوع چي بود به قول اين مجري كه بود مواظب همه خوبي هاتون باشيداین متن صرفا یک طنزاست که پاره هایی از واقعیت را در بر دارد و همه بخش های آن حقیقی نیست .
و در این متن قصد توهین به هیچ شخصی نهفته نیست .

nazanin irani گفت...

saaalam.oh che tanzi.elham joon gerye chera adam bayad ba moshkelate zendegi kenar biad.vali khosham miad mese ye zane vaghei sare harfet vaysadio kolan koota nemiai(cheshmak)

ali m گفت...

hamed jo0n oon ke commentesho khoondi alirezaa nabood, ALI e .bishtar deghat kon
bachehaa rahat baashin TANZE bahaliye, khoshemaan aamad ;-)
shahryaar kojaai? inghadr man az to hemayat kardaam oonvaght to hich kari nakardi!!! man bedoone hobaaab daraam naabood mishaaam!!!!:-)

حامد گفت...

اوه...شرمندم علی جون... هروقت نابود شدی خبری بده فاتحه ای بخونیم!: D

حامد گفت...

جناب آقای بازدار و خانم ایرانی ... دعوت نامه ها باریتان فرستاده شده اند لطفا بروید reply کنید و وارد سیستم شوید.
از نویسندگان دیگر هم که تا حالا پست نگذاشتن (فقط منو خانم ذاکری گذاشتیم!!!) خواهش میکنم یه سک سکی بکنند ثواب داره.(محض یادآوری) البته در نهایت هرجور صلاح میدونید...در مورد نوشته هاتون هم در اون یکی وبلاگ باید بگم که متن هر کس رو به ایمیلش میل میکنم(اگر خواستید میتونید همان را فعلا در وبلاگ بگذارید). راستی جواد خان سلطانی هم اگه ایمیل گوگلتو بهمون بدی برات دعوت نامه میفرستیم!!!

حامد گفت...

اقا داوود هم مثل اینکه هنوز ایمیلشونو ندادن!(ایمیلتو بــــــــــــــــــده..please/) راستی این رو هم بگم که فاصله ی بین هر پست طبق اولین جلسه ی نویسندگان ،حداقل 5 ساعت معین شده.این رو هم در نظر بگیرید.

مهدی گفت...

خب مثل اینکه اینجا بحث آزاده و از همه چی صحبت میشه ، نه؟!!

چقدر این پل عابر پیاده که گفتید خوب است واقعا!آخه الان که دارم این جملات را مینویسم دستام داره می لرزه! از ترسی که چند ساعت قبل در شرف مرگ تمام وجودم را گرفته بود. آخه از فرط خوشحالی برگشت برادر گرامی از خدمت مزخرف سربازی ، پس از یک دوره ی طولانی(دقیقا 10 روز!) که به یمن این برگ سبزها(!) مرخص شدند، میخواستم از عرض خیابان عبور کنم تا زودتر به خانه برسم که ناگهان ...... . برای خودم که مهم نبود دلم برای شماها میسوخت که داشتید یکی از همکلاسی های عزیزتان را از دست میدادید(شکلک از خود راضی!) ولی باور کنید مقصر من نبودم و این را تمام شاهدان صحنه گواهی دادند! و همچنین باور کنید در babakcity ما پل عابر پیاده وجود ندارد که ما هم شهروند نمونه باشیم!خب ، داشتم خودم رو برای خفه کردن راننده آماده میکردم که دیدم یکی از عزیزترین معلم های دوره ی راهنمایی از همان ماشین پیاده شد! خلاصه حق معلم و شاگردی مانع از یک قتل شد!و بعد سراسیمه بدنم رو وارسی میکرد که مبادا مرده باشم! و حداقل برای چند دقیه در یکی از خیابانهای اصلی شهر معروف شدیم!


اسم این جملات رو که طنز نمیشود گذاشت اما بگذارید کاملا بی ربط به بحث و البته توصیه ای برای دوستانی که پل عابر پیاده دارند! اما بریم سراغ اصل مطلب این پست ::
خانم ذاکری ، برای کامنت گذاشتن چقدر احساسات جمع را خوب تحریک میکنید شما!!(عجب جمله ای شد!)

شهریار گفت...

علی جان ناراحت نباش چاره ای نیست نویسنده ها همه دیکتاتورند اینبار که اومدم خونتون کف درست میکنیم بعد میریم حباب بازی(مثلآ دانشجوی مهندسی هستیم) امروز اول صبح(همون 10 خودمون) که اومدم وبلاگ دیدم 18 کامنت ثبت شده,خداییش تا صفحه نظرات باز شد صد تا فحش به خودم دادم که ببین چقدر بچه ها سحرخیزند از دیشب تا حالا 18 نظر دادن,صفحه که باز شد خیالم راحت شد ولی چون هنوز توی شوک بودم یادم رفت نظر بدم.
راستی هنوز هم غیر از سیرجونی و نویسنده ها کسی کامنت نذاشته!!!
اینقدر این فیفا زحمت میکشه برای ترویج SAY NO TO RACISM ولی من باز حرف نژاد پرستی میزنم!!!

ا.ذ گفت...

راستش من این چند روز با توجه به فضای حاکم بر وبلاگ به این نتیجه رسیدم که بین پست ها باید یک روز فاصله باشه . شما یک سری به وبلاگ های مینیمال که بزنید می بینید پنج ساعت رو برای فاصله بین پست ها انتخاب می کنن و از اونجایی که وبلاگ ما مینیمال نیست ، و مشارکت بچه های کلاس هم آنقدر ها قابل توجه نیست ، همون یک روز بهتره . البته در کل مسئله مهمی نیست .

شهریار گفت...

فکر میکنم هنوز چیزی رو که بچه ها میخوان پیدا نکردید تا روش درست مانور بدید و بقیه چیزها رو توی حاشیه بذارید اگه دقت کنین میبینید از شروع به کار همون وبلاگ قبلی تا الان حتی خیلی از کامنتها ربطی به پست نداشته و این رو هم فکر میکنم میشه با مشارکت همه نویسنده ها که تفاوت اندیشه مطلوبی هم دارند حل کرد,شاید برای جذب مخاطب بیشتر بهتر باشه اوایل پستهای بیشتری داشته باشین تا بفهمید باید چکار کنید البته همین روزی یک پست هم اگه بشه و پست درست و حسابی باشه مثل این آخریها خیلی خوبه.

مهدی گفت...

البته خیلی خوبه که هر روز یه پست باشه ولی به نظرتون میشه؟!من به شخصا فکر نمیکنم ماهی یه مطلب پیدا کنم که بنویسم! امیدوارم که بقیه بتونن،که میتونن
((هی خانم ذاکری میگفت این نویسنده های ضعیف رو حذف کننین و هی این حامد لجباز مخالفت میکرد!))

راستی شهریار جون تو چرا نویسنده نمیشی؟هان؟! به نظرم(و البته خیلی دیگه از بچه ها) خیلی خوب میتونی بنویسی

الهام ذاکری گفت...

@ آقای یزدان پناه
منم همون اول گفتم که اگر پست ها از خود نویسنده ها باشه خیلی بهتره و جذابیت بیشتری هم ایجاد می کنه .
حرف شما هم درسته ولی موضوع مطرح شده در کامنت شما در مراحل دوم و سوم قرار می گیره ، یعنی زمانی که بچه های کلاس به این وبلاگ سر بزنن و صرفا بخاطر اینکه مطالب براشون جذاب نیست دیگه سر نزنن . اگر بچه های کلاس سر می زدند با انتقاد ها و پیشنهادهاشون بهمون می گفتند که چه حوزه ها و چجور نوشته هایی رو بیشتر می پسندن ، ولی متاسفانه اینطور که من متوجه شدم خیلی ها اصلا آدرس وبلاگ رو ندارند ، یعنی ذات این وبلاگ جدای از محتوا براشون جذابیتی نداشته که حتی بخوان برای یکبار بهش سر بزنن ! بعضی ها هم سر می زنن ولی تمایلی به نظر گذاشتن ندارن که دلیل اونو هم نمی دونم !
اینکه می گم یک روز دلیلش اینه که اگر پست ها رو بصورت متوالی و پشت سر هم بگذاریم ، پست های قدیمی تر اصلا خونده نمی شن ، تازه توی وبلاگ های مینیمال که طول پست ها در حد یک جمله هست این تجربه ثابت شده ، وبلاگ ما که دیگه مینیمال هم نیست .
در ضمن با پیشنهاد آقای سفلایی درباره نویسنده شدن شما هم موافقم !

@ آقای سفلایی
قرار نیست حتما هر روز یک پست بگذاریم . صرفا برای اینکه گذاشتن یک پست جدید باعث نشه که پست قبلی تعداد مخاطبانش کم بشه نویسنده ها باید مراقب باشند که هر وقت خواستند پست جدید بذارند فاصله زمانی حداقل یک روز با پست قبلی رعایت شده باشه ، این معناش این نیست که هر روز باید پست جدید داشته باشیم .

شهریار گفت...

درباره نویسنده شدن با خودم کلنجار رفتم ولی چون فکر میکنم نتونم زیاد بنویسم فعلآ تصمیم نگرفتم به این افتخار نائل بشم اگه احیانآ دیدم با توجه به جوی که در آینده نزدیک بر وبلاگ حاکم میشه این توانایی رو دارم که مفید واقع بشم حتمآ خوشحال میشم که همکاری کنیم.
اما درباره سر زدن بچه ها به وبلاگ فکر نمیکنم فقط همین 12 نفر باشیم و حتمآ توی این جمعیت کلاس بیشتر از این وبگرد داریم ولی به قول شما نمی دونم چرا کسی نظر نمیده شاید واقعآ فکر میکنن کار بدیه! قبلآ هم گفتم کاش اول یه حضور غیاب میکردین و هر کی فقط میومد یه اعلام حضور میکرد تا مشخص بشه چه تعداد میان,گرچه به نظر خودمم چندان راهکار جالبی نیست چون شاید باز هم ترجیح بدن فقط خواننده باشن.
همونجور که برای به حرف آوردن یک آدم کم حرف نباید انتظار داشت که به تحت تاثیر اصرار کلامی ما حرف بزنه و ما باید هی از اون سوال بپرسیم تا به حرف بیاد, توی وبلاگ هم فکر کنم بشه این کارو کرد یعنی یه جوری که نظر دادن نیاز به اعتماد به نفس بالا نداشته باشه و هر کسی بیاد نظر بده.

داوود گفت...

باورمیکنید اشک شوق از چشمام داره صورتمو نوازش میکنه وآروم پایین میاد.
ــــــ
همه می گفتن بچه های کلاس ما جنبه خیلی چیزهارو ندارن،به هم سلام نمیکنن وافکار عجیب وغریبی دارن.
بعد از اردو هم که ماشالله وضع خیلی بهتر شد!!!!
یکی بهم گفت باید بیخیال کلاس بشیم وبذاریم همینجور جو مثل خانه مردگان ثابت وساکت بمونه.
اصلا دلم نمیخواد تو یه کلاسی باشم که غربت نگاها رو حس کنم.تصمیم گرفتیم باکمک دوستان هرجورشده روابط بچه ها رو بهتر کنیم.
خدازد پس کله مان و جوگیر شدیم که از کلاس ما یکی به انجمن بره.اولین دفعه توکلاس زبان(403 فنی)که تصمیم گرفتیم جلو بچه ها صحبت کنم،سنگینی وتمسخر خیلی از نگاهها رو حس کردم ولی به خودم گفتم به بهتر شدن روابط کلاس می ارزه.
کلی با امور دانشجویی وانجمن قبلی کلنجار رفتم تا قبول کردن یکی از کلاس ما بتونه تو انتخابات شرکت کنه.(آخه میگفتن ترم اولی ها نمیتونن بیان).اصلا نمی خواستم خودم نماینده بشم ولی قرعه کار به نام من دیوانه زدند.
بعد از اون دیدم حامد نشسته گوشه خیابون وگریه می کنه وکم کم داره معتاد میشه.
گفتم چته پسر؟چراگریه میکنی؟
گفت این همه زحمت کشیدیم وبلاگ زدیم ولی کسی سر نمیزنه.
گفتم خیلی خوب حالا گریه نکن،مرد که گریه نمیکنه!!!
میرم با بچه ها وخانم ذاکری صحبت میکنم بیان تو وبلاگ و از تجربه هاشون استفاده کنیم.
خلاصه جلسه آخر ترم بعد از تحویل رسم فنی تشکیل شد و از همه به خاطر جو غریبانه کلاس گله کردم ودست آخر یه جلسه برای وبلاگ گرفته شد واول قرارشد بریم بلاگسپات.
بعد از مدتی حامد یادش اومد پسرخاله مدیر بلاگفاست وروی موندن اصرارورزید.خانم ذاکری هم که دخترخاله مدیر بلاگسپات بود گفت عمرا.خلاصه جنگ جهانی سوم بین بلاگسپاتی ها وبلاگفایی ها به پیروزی دختر خاله بلاگسپات منتهی شد واین وسط ما بدبختها قربانی دیکتاتوری دو طرف شدیم.(چند روز کامل زحمت کشیدم تا قالب وبلاگ قبلی این شکلی شد).
خلاصه اون شبنمها اشکهای شوق منه که داره همینجور میریزه.مهم نیست اونجا بریزه یا اینجا مهم اینه که اون اشکا برام باعث افتخارن...
ــــــــــــــــــــــــ
در باره پل عابر پیاده هم بگم که یه روز اوایل ترم من ومیلاد دهقان از سردر فنی به طرف دیگر بلوار میرفتیم که با خود گفتیم:ولش کن بابا کی حال داره این همه راه روبالا بره.
وسط خیابان بودین که اتومبیلی از کنارمان گذشت وبوق زنان وعصبانی تابلویی درون قسمت چمنکاری شده بلوار نشانمان داد.
روی آن نوشته:دانشجو نماد فرهنگ جامعه است واستفاده ازپل عابر پیاده نوعی فرهنگ...

حامد گفت...

عجب ... (ماهم حرفی زده باشیم)

evan گفت...
این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.
حامد گفت...

evan @
این وبلاگ جای توهین نیست...!
یخورده مودب تر باش بنده خدا!

ارسال یک نظر

آسان ترین راه برای ثبت نظرات ، انتخاب نام و آدرس اینترنتی است . در صورت تمایل می توانید محل مربوط به آدرس اینترنتی را خالی بگذارید .
پیشاپیش از مشارکت شما سپاسگزاریم .

پیروان مسلک عمران،آبادانی....

در کوچه بازار این شهر در پی دیوار خرابه ای میگشتم . سالها بدنبال این هدف گشتم تا دیوار نیمه خرابه ای را پیدا کردم. آستینهایم رابالا زدم تا شهر را از وجود آن دیوار خرابه پاک کنم. آن موقع نمـــــــــــیدانستم ......وشهر را از وجود آن دیوار پاک کردم .....

.....اکنون مــــــــــــــــــیدانم. باز بدنبال دیوار خرابه ای میگردم . این بار نیز دیوار خرابه ای را پیدا کردم....... ولـــــــــی این بار میــــــــــــدانستم......... و آن را ساختم

آمار وبلاگ

خبرنامه





Powered by WebGozar

آرشیو وبلاگ