دنبال کننده ها
۲۰ مرداد ۱۳۸۹

لامپ اتاق خواب چند دقيقه اي است كه خاموش شده.برادر بزرگ روي تخت بالا وبرادر كوچك تر روي تخت پايين دراز كشيده اند.
برادر بزرگ:خوابي؟
كوچك:نه...خوابم نميبره
بزرگ:مي خواستم يه چيزي بهت بگم.
كوچك:خب بگو داداشي ميشنوم
بزرگ:اينجوري نه!...بايد مثل بچگي هامون بهت بگم
كوچك:بابا اين مسخره بازي ها چيه؟...ماديگه بزرگ شديم
بزرگ:پس نميگم
كوچك:باشه قبوله...هر چي توبگي
دوبرادر از تخت پايين مي آيند،چراغ خواب را روشن ميكنند.مچ دست خود را زخمي مي كنند و روي هم مي گذارند(عين بچگي هاشون)
برادر كوچك چراغ را روي ميز مي گذارد وجلو صورتش مي گيرد:خب حالا بگو چي مي خواستي بگي؟
برادر بزرگ از كنار ميز بلند مي شود وروي تخت خود دراز مي كشد:هيچي..مي خواستم بگم من ايدز دارم.
برادر بزرگ:خوابي؟
كوچك:نه...خوابم نميبره
بزرگ:مي خواستم يه چيزي بهت بگم.
كوچك:خب بگو داداشي ميشنوم
بزرگ:اينجوري نه!...بايد مثل بچگي هامون بهت بگم
كوچك:بابا اين مسخره بازي ها چيه؟...ماديگه بزرگ شديم
بزرگ:پس نميگم
كوچك:باشه قبوله...هر چي توبگي
دوبرادر از تخت پايين مي آيند،چراغ خواب را روشن ميكنند.مچ دست خود را زخمي مي كنند و روي هم مي گذارند(عين بچگي هاشون)
برادر كوچك چراغ را روي ميز مي گذارد وجلو صورتش مي گيرد:خب حالا بگو چي مي خواستي بگي؟
برادر بزرگ از كنار ميز بلند مي شود وروي تخت خود دراز مي كشد:هيچي..مي خواستم بگم من ايدز دارم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
پیروان مسلک عمران،آبادانی....
در کوچه بازار این شهر در پی دیوار خرابه ای میگشتم . سالها بدنبال این هدف گشتم تا دیوار نیمه خرابه ای را پیدا کردم. آستینهایم رابالا زدم تا شهر را از وجود آن دیوار خرابه پاک کنم. آن موقع نمـــــــــــیدانستم ......وشهر را از وجود آن دیوار پاک کردم .....
11 نظرات:
حقیقتش هر چی فکر کردم،متوجه نشدم که این داستان میتونه چه پیامی داشته باشه،شاید هم نکته ی انحرافی داشته.داوود دوربین مخفیه؟خواهش می کنم توضیح بده.
ولی به هر حال یه داستان بود.
.....والا نمیدونم چی باید بگم...
میگم داوود...،داداش کوچیکه طوریش نبوده!؟!؟!؟!!نکنه اونم هپاتیدی چیزی که آدمو بکشه داشته....نکته انحرافیش این نبود؟!!..
حالا کلا اگه من بودم آخر داستان رو اینجوری تموم میکردم..
برادر بزرگ از كنار ميز بلند مي شود وروي تخت خود دراز مي كشد:هيچي..مي خواستم بگم که تو ایدز داری.......
salam.khob bazi adama hata be aziz tarin kasashoonam rahm nemikonan.chon alan baradar koochike ham hiv gerefte age khoone bozorge rafte bashe too zakhmi ke ijad karde.age oonjoori ke aghaye danesh goftam mibood khoshgeltar mishod.dar har hal ghashang bood
خون دو برادربا هم تماس داشته و وقتي برادر كوچكتر ميگه من ايدز دارم يعني...
_____________
فرارسيدن ماه مهماني خداروهم به همه تبريك ميگم.
من نسبت به عکسای بالا پست ها خیلی حساس شدم!!فکر کنم میشد یه عکس بهتر گذاشت که حس رو منتقل کنه!ا
با جمله ی آخر حامد هم که خراب موافقم!
.......
درست یادم نیست یه ایمیل بود یا داشتم چت میکردم ولی حالا طرف مقابل گفته بود یکی از نزدیکانم رفته بود سینما،وقتی نشت روی صندلی بلافاصله بلند شد!! و دید که سر یه سرنگ خونی روی صندلیه و یه کاغذم چسبیده به صندلی که به جامعه ی HIV خوش آمدید!!
.......
نمیدونم منظور داوود از این داستان چی بوده! ولی چون ما بیرون از داستانیم خیلی راحت میگیم که خدا لعنت کنه برادر بزرگه رو!!و صد البته منم میگم که لعنتش کنه و باید گفت ، ولی خیلی سخته تو اون شرایط بودن،نیست؟
مهدي@
قبول دارم عكس زياد جالبي نيست.اما خدا لعنت كنه فيلترنت رو كه خيلي سايتهاي حاوي عكس يا براي آپلود سريع هستن رو قرباني خودش كرده.
داستان جالبی یود داره واقعیت های زندگی رانشون میده.
میگم مهدی جون خودت که خدایی نکرده ...نداری؟؟؟؟ یعنی اون طرف خودت بودی روت نمیشه بگی!!اعتراف کن سبک میشی ها؟؟؟؟!!!!!
خب روح الله وقتی همدیگر رو دیدیم به روش بچگی های همین دو برادر اعتراف میکنم!!!خوبه؟!!
مهدي وروح الله@
نه نه بچه ها خواهش مي كنم،نكنه جوگير بشبن ها!
خطر ايدز جدي است(شعار)
داستان باورنکردنی بود فکر نکنم هیچ برادری در حق برادرش چنین کاری بکند!!!
با خوندن این متن یاد گرفتم روی هر چیزی نشینم
موفق باشی
ارسال یک نظر
آسان ترین راه برای ثبت نظرات ، انتخاب نام و آدرس اینترنتی است . در صورت تمایل می توانید محل مربوط به آدرس اینترنتی را خالی بگذارید .
پیشاپیش از مشارکت شما سپاسگزاریم .