دنبال کننده ها
۱۱ شهریور ۱۳۸۹
پرنده بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:"اما من درخت نیستم.تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی." پرنده گفت:"من فرق درختها و آدمها راخوب می دانم .اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم." انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت:"راستی!چرا پرزدن را کنار گذاشتی؟" انسان منظور پرنده را نفهمید،اما باز هم خندید.پرنده گفت:"نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است." انسان دیگر نخندید.انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.شاید یک آبی دور.یک اوج دوست داشتنی.چشم انسان به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام آن آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:"یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟زمین و آسمان هردو برای تو بود.اما تو آسمان را ندیدی." راستی عزیزم! بال هایت را کجا جا گذاشتی؟...
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
پیروان مسلک عمران،آبادانی....
در کوچه بازار این شهر در پی دیوار خرابه ای میگشتم . سالها بدنبال این هدف گشتم تا دیوار نیمه خرابه ای را پیدا کردم. آستینهایم رابالا زدم تا شهر را از وجود آن دیوار خرابه پاک کنم. آن موقع نمـــــــــــیدانستم ......وشهر را از وجود آن دیوار پاک کردم .....
7 نظرات:
Goog mahsa!
but din,t u think u,re speed off updating is so high?!!!
speede test zadanet to0 dabirestanam hamin tori bo0d?:DD
_______________________________
khoshet bashe
****
خدایا دیگر نمـــــــــی خواهم آسمان را ببینم.....دیگر نمــــــی خواهم پرواز کنم....خدایا من بر روی زمین، صدایت را شنیدم..گرمای دستت را احساس کردم....خدایا تمام آسمانی را که برایم خلق کردی می دهم تا بـــاز صدایت را بشنوم......
ـــــــــــــــــــــــــــــ
قشنگ بود...
ممنون
همه ی ما وقتی که چیز با ارزشی داریم،هرگز قدرش را نمیدانیم.چشمانمان را بر روی آن بسته ایم و حریصانه به دنبال چیزی هستیم که ما را اندکی به خود سرگرم کند...
بله،حکایت آدم اینست که هیچ وقت قدر خود را ندانست.
به امید روزی که بالهایمان را در کنج خاک خورده ی دلمان بیابیم و دوباره آسمانی شویم.
دلم براي آسمان وبالهايم تنگ شده...!
زیر باران نگاه باید شست
قلب بیقرار را
باید با قلم موی احساس نقاشی کرد
در آسمان سینه ماه را
وباید بر بال های دل پیمود
راه زندگی را
آسمان را باید با دست های ذهن لمس کرد
با ذهن خود در پهناور آسمان پرواز کن
تا آسمان بر صحرای ناباوری هایت ببارد
تا خاک سمت ترس آبیاری شود
وگل جرات بروید
آسمان وسعت بیکران پرواز توست
به امید اینکه روزی ما هم آسمانی شویم.
رمانتیک بود.......
ارسال یک نظر
آسان ترین راه برای ثبت نظرات ، انتخاب نام و آدرس اینترنتی است . در صورت تمایل می توانید محل مربوط به آدرس اینترنتی را خالی بگذارید .
پیشاپیش از مشارکت شما سپاسگزاریم .